شنبه 10 آذر 1397

مرگ آدمیت

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" مرگ آدمیت "

آبگون جاده خالی نهانگاه سترگ
آفتابین گل ما با خود برد
آسمان نیزه زرین انداخت
سپر نقره فتادش از دست
آخرین قطره روز
باد جارو زده بردش از دشت
شکرین لبخدش
پس هفت تیر نگاه
پنجه ای جنبانید .
تیر بال شب اندوه به راز
زخم ها داده تن سرد زمین می خایید
قفل خاموشی خود را به لب کوه کشید
شب انبوه درختش به سمر می خندید
درد دیواره زهری به تن ما بخشید
خانه فاجعه برپاست هنوز
چشم ها مرده و دلگیری دل گشت پدید
شیشه عطر محبت پوسید
حس انسانیت از دست پرید .
#خرم_سعیدی پاییز ۹۷
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعید ، مرگ آدمیت ، خرم سعیدی ، شعر نو نیمایی ، شعر نیمایی خرم سعیدی ،

چهارشنبه 15 شهریور 1396

نوید امید

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" نوید امید "

دخمه فیروزه شکست
سر بزد خنجر زر
پس زانو بنشسته به شکوه
چوب زد بر سر دربان سیه پوش فلک
دامن از دست بشد
دانه دانه خم زر کرد نثار
لرزه افتاده به جان شب دوش
پوست از تن بدرید
به جوال دگری گشت فریبنده زمان
خندخند،مرغ سحر
پر گشوده به دمن.
من به خواب خوش خود،همه را می دیدم
تو کجایی شه خوبان " یوسف "
تا که پرده به گشایی درِ خواب
و بشارت بدهی
شب فراری شود و صبح امید،بدمد از بر کوه
و چه آسان رود از یاد زمان
آن ستم ها که خزان با گل کرد
باغبان باز به گل رنگ بهاری بدهد
و تو پنداری گل،او نه روئید و نه پژمرده شده
باز از راه رسد،آن بهار نوری که همه منتظرند

#خُرم_سعیدی تابستان۹۶ خورشیدی

Ayapir2.ir


برچسب ها: خرم سعیدی ، نوید امید ، شعر نو نیمایی ،

چهارشنبه 8 شهریور 1396

سنگ صبور

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" سنگ صبور "
شاهِ صد چشمِ شب اکنون به شکوه
بگشوده درِ باغ قفسش
تهی از نور کم ماه شده.
کوه ها سر بنهاده به لب گوش فلک
آسمان پیر سیه زاغ،چه بی فریادست
هرکه را بی فریاد،نتوان زنده شمرد.
دل،دو نیم است کنون مثل ذغال
چه ستم ها که کشیده بی نور
غمش از غم بفزود،درد به درد
آب چشمش بنشسته شده ابری بر کوه
غم شیرین می خورد
سنگ صبرش بر دل
زیر لب گویه همی کرد ز درد
تیشه فرهاد بزد آینه نور شکست
نور مُردست کنون
شور شیرین در کوه
شده زنجیر همان دیو سیاه
و چه خوش می داند
غم خسرو گذران است رود زود ز یاد
قسمم باد به دیدار تو کُه کن،فرهاد
باز گویم به کبوتر،برسان
تو پیامم بر نور
و بگو چون فرهاد
گر به تلخی برود جان از تن
باز ماند قصه شیرین از من
بنشینم سر کوه،چشم بر شب بندم
به امید گل نوری که ز ره باز رسد.

#خرم_سعیدی تابستان۹۶
Ayapir2.ir


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو نیمایی ، سنگ صبور ،

یکشنبه 5 شهریور 1396

مرده ریگ استعمار

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" مرده ریگ استعمار "

" شعری برای فیلم یتیم خانه "

هان،همان یارِ جهاندار جهانخوارانید
هرکجا گامی نهید اهریمنی بر بام،
تلخْ هستیتان گلوگیرست
نام ننگت گشته در گیتی ستمباره
دیوزاد آدمی خواره
ماندگار سنت اندیشگی جهلید
بوستان جان مردم،خارزار دست شومینه
دشنه ها در آستین چون مار
دشمن نابخرد انسان هر سامان و هر دوران
دام گستردید و مردم هم شکار و دانه آن دام
گر زمانی لب فرو بستند و بار درد را بر گرده ها بستند
هان اگر در هنگ توران شه شوی پنهان
عطر جان را در خطر خوانند
حجم درد و سوگ بر دل مانده ات را فاش می سازند
خاندانت را چنانچون " رویگر" مردی بر اندازند
کاش می گوییم و صدها کاش
شرتان از ما تهی گردد
وارثان شوم استثمار . 

#خُرم_سعیدی تابستان۹۶ خورشیدی

Ayapir2.ir


برچسب ها: خرم سعید ، مرده ریگ استعمار ، شعر نو نیمایی ،

سه شنبه 30 خرداد 1396

کبوتر یاد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« کبوتر یاد »

رنجبار از فتنه تیمور یا چنگیز
جان گیر و سر به دست
پشت خم گردیده گردآلود و پست
بامِ دود اندود و آهندل چو شب
سربسر سنگین و غم پرور
شهرِ شیون ،
آرزوها بند زندانی سرا
چنگ،خون آلوده،در دل کینه ها
خنجر خنده چه مستانه شکسته شاخه ها
در حیات شور زار،
آبشار نقره فام نور
با نسیم آهسته می لغزید،دودانگیز راه
مانده بر پا رنج ها و یادها
رو به خاموشی ست حتی آه
عکسِ او در آب غمگین بهار
مثل یاد خوب آن کفتر به دل ماند به جا

#خُرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو نیمایی ، کبوتریاد ،

شنبه 6 خرداد 1396

آسمان شهر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« آسمان شهر »

ترازویش به چنگ باد چون بیدی به جنبش بود
درندشت آسمان شهر کوتاهست
ساکت مثل گورستان متروکی
تو گویی نرده های نور،سدِ تن شود گاهی
ورق می خورد با بادی تمام ابرهای او
و باران نوحه ی نکبت ندا می داد
درختان غمزده با برگ ها تیره
ورق ها رنگ رنگینش دروغ آگین
شبش خاکستری با تخم وحشت کو گلوگیرست
رمیده مردمان چون کفتران ترسان
و سرها در گریبان،مثل جویی رو به سویی راه پیمایند
نگاهی شعله ور گاهی رهی می بست
اما من،به سوی جانپناهی راه می پویم
به زنگارین نوشته زار می گریید شعر شاعر توسی
« توانا بود هرکه دانا بود»
در آن مخروبه شخص نشئه بنشسته و سیگار «هما» یا «اشنو»ش در دست:
مغول،تاتار، روزش گشته است پایان
تو هم ای جان من «داداش» روزت میشود تابان
و آتش باز از آتش شود گل جان.
نمودم تیز پایم را درون خلوتم تنها
و مادر در دلش آشوب
تمام صورتش خندید،ما را دید و با مهرش نگاهی کرد
چقدر دیر آمدی ای "رود"،که این ورد زبانش بود
حتی گاه یا بیگاه،که زودش می شود دیدار .

#خُرم_سعیدی خورداد96


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، آسمان شهر ، شعر نو نیمایی ،

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396

جدال شب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« جدال شب »

از ستمِ شب پر است
آسمان، پایخورِ دردها
خفته چه آرام او
زیر سیه چادرِ شب همه شب خشمخو
پای هزار آفتاب
بسته زلف شبان
پٙرِ شبه گون شب
اهرمنی اژدها
حلقه شده حلق روز .
با همه ی این وجود
از در نیرنگ روز
گشته چه دلها به بند
تنگ دلِ شب شدیم
با همه نیرنگ و رنگ
تا چه سبب سازد این
گردش ایام دون.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، جدال شب ، شعر نو نیمایی ،

سه شنبه 22 فروردین 1396

آسمانی پدران

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


ﺧﺮﻡ ﺳﻌﻴﺪﻱ: 

«آسمانی پدران»

«دل نوشته ای بی تامل در نبود پدر در این ایامی که از پدران یاد می شود»

قلمم کاش قلم می شد و دل
ز تپش باز بماند
وان زمانی که نوشتم:
«بابا،نان،داد».
تا چنین خواسته را
او نپوید همه عمر به شرم.
قهرمانان وطن،پدران این خاک
مردِ مردند به تمام معنا
قهرمانیش مدام
گردن آویز طلا را بنشاندند به دل
تخت شاهیش مدام
بذل مهرش جاری
دست خالیش،پرِ پر غنچه گل
دیده و دل گه گاه
گشت مهمان شقایق از شرم
تا در آورد دو نانی ز تنور دل خود.
ایستاده بر جور
جرمشان بود پدر
عاقبت باد فنا،گل خوش بوی ورا با خود برد.
زندگی در گذر است
آسیاب است به نوبت جاری
پدران آب روان
پدران مثل شقایق بگرفتند بغل اندر خاک
عرش لرزید ز جا زین ماتم
آسمان غمزده و ماتم زاست
دل بارانی ما خون بارید
قفس تنگ ترک دار دلم بال گشود
چشم بگشودم و دیدم پدرم باز نبود.

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، آسمانی پدران ، شعر نو نیمایی ،

چهارشنبه 9 فروردین 1396

روزگار

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«روزگار »

خورشید،خسته و وامانده
به تندی پا می کشید
غروبی گلوگیر در راه
ابرها در ته دنیا گم
رود باد یکبند به ناله
خرمنی از خاک،غروب را می آشفت
ابری بر چشم خورشید کشید
کلام نور،در کامش خشکید
ماه نیلی پوش،از ترس شب چشم می دوانید
ستاره نک کوه بنه بر زمین نهاد
شب زلال و گود
شناور در چاه پندار
شلاق بر جان برهنه سپیده می نواخت
اندوه دل شکن به پرواز
غده غم در سینه ترکید
سپیده زیر سم اسب می روید؟
آسمانِ سیاه،روح خود را می جوید
چشم بر مرداب بی نیزار شب خیره
همه چیز زیر شانه شب گم
خاموشی بی پایان در شط خیال غرق
باز شب به پرواز

#خُرم_سعیدی 

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، روزگار ، شعر نو نیمایی ،

جمعه 20 اسفند 1395

وصال صبح

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« وصال صبح »

سایه دنبال سایه سیاه،نرم نرم
آفتاب را ربود در کام دورها در پناه خود
آغوش مغربی ماه
با کاکل نقره ای
چنگ در چشم پرده زمخت شب
با شیهه خشم،ته مانده شب را درهم نوردید
نسیم خاموشی سد غم سیاه
یال به قهر می افشاند،
راه دل می آزرد.
بانگ خروسی،آغوش خواب می گشود
عقبه شب را عقب راند
خیال نیش آفتاب
جای پای زجر کینه های بی زبان
که خوار کش گریه گردیده بود
دورادور،به کلاه کوه نوید می داد.

#خُرم_ سعیدی زمستا۹۵ خورشیدی
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو نیمایی ، وصال صبح ،

دوشنبه 20 دی 1395

شب جا

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«شب جا»

چون کلاه روز از سر اوفتاد
لال شد خورشید و بختش تار تر
پیرهن زد چاک و خاکی کرد سر
روز پر آشوب دست از جان کشید
شب بخورد آن نیزه های خون چکان
گام او دودین و پر کین کهن
نور را افسون نموده دیو وار
کوژ زنگارین بی بنلاد پیر
مثل بازاری ست رنگارنگ و بی رونق اسیر.
ماه از راه دراز آمد به دشت
پشت او از ظلم خم
لشکرش پر پشت و پیشش بیقرار
تخت سیمینش بجا
کم فروغ و پا به قیر
وان حریرین جامه اش 
جامه سودابه پر کید کین
روز ما همچون سیاوش شد شهید.
لاژوردین چادر شب بر قرار
پیرهن بر تن ز دیبه جنس چین
ابروان پرچین و زلفین سیاه
لاله های واژگون دشت شب
حصر اندر خیمه گاه آهنی کینه گاه 
وان زمان که روز شد پیروز، شد
باز شب چیرست بر دشت و دمن
آسمان تارست و روزش پر فتن.

زمستان ۹۵ خورشیدی


برچسب ها: شعر نو نیمایی ، خرم سعیدی ، شب جا ،

چهارشنبه 18 فروردین 1395

دل به راه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" دل به راه "

دلش مانند دلشعله فروزان و پر از تشویش
نگاهش گاه رنگین و شگفتِ شعله می پایید
نسیمی گاه بنوازد دو تا گیس سفیدش را در آن سرما
هویدا كوهه پیشانیش پر از پریشانی و دلخسته
همیشه سایه وهم است ساكت،ساكن سینه
دلش تكدانه تكدانه تپد گاهی
نفس از بیخگاه سینه می كوبد در بسته
زبان چسبیده بر كامش به مثل سخره ای بر كوه
نگاهش راههای بی حدی را او نگهبان است
و گاهی گنگ ناله با گرهگاه دلش واگویه دلبند را می كرد
و او اندر كنار شعله دل،انتظاری می كشد فرزند نان آور.
 
" بهار ٩٥ "
#خرم_سعیدی


برچسب ها: شعر نو نیمایی ، خرم سعیدی ، شعر دل به راه ،

پنجشنبه 30 مهر 1394

بركه راكد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

"بركه راكد"

زمانی كه آفتاب از بركه راكد گذر می كرد
خموشی گسترش می یافت
تمام نكبت شب ماند تنها بر تن انسان این سامان
تب شب چشمها سوزاند و دل را از تپش خواباند
سكوت وهم و پندارش تمام بند دل لرزاند
شب شومی ست ، دیوارش بلندای زمین و آسمان گویی
چنان با خاك جان خورده گره انگار
هزاران گرگ در اشكم نهان دارد
هنوزش نیز گنگی می كند با دل بسان رد شدن تنها ز گورستان
ز هولش پلك های خسته از هم باز
و گوی چشم در غمخانه اش غلطان
سروش از دور می گوید
سپیده از ستیغ كوه زهرِ شب كند درمان
بسان غار و گاو و كژدم و ناهید
ولی شب نیز جادو گشته پا بر جا
خروش سركش از خورشید بگرفته
دلش غوغایی ست خورشید
لگد مالید بر این شب
گلو غمباد كرده، غده غم مهمان
فروكش كرده نیرانش
و همچون شط شرم مرد ناداری فرو مرده
فغان از خاكیان بر خاست
كجایی آرش دوران
كه تا تیرت بیاشوبد شب دیهیم داری را.

" خرم سعیدی پاییز٩٤ "
ayapir2.ir


برچسب ها: بركه راكد ، شعر نو نیمایی ، خرم سعیدی ،