شنبه 21 بهمن 1396

شب درد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

«شب درد »

کلاه آسمان رویش نشسته شبنمی تاریک
زلال و گود،صبحش تار تنهایی تنیده سرد
ستاره همچو بیله،گله ای تشنه
نموده رو به سوی موج موج آب تاریکی
تمام صبح،انبوه سیاهی را کشد بر دوش
نهاده شام گام گاودم گونش بر هر کوی
زمان از درد،ورم کرده است و گویی رفته است از دست
خروسی نیست،یا جرات ندارد تا برآرد بانگ
کلام انگار مثل سنگ در یخ بسته شد درجا
نفس کوتاه و تا نیم گلو آید ز ترس شب
خموشی پنجه زد بر سینه تا حرفی نیارد کرد
عجب درد گرانی را به گرده می کشد این مرد
نهاده سر بر بالین،خموش و سرد
سکوتش درد بی درد غم نان است
سیاهی ها سیه تر می شود از نور
سپیده از پناه پشت کوه،سر بر نیارد کرد از بیداد
نمی پنداست شب راهش به پایانست
دل صبر نگاهی کو نمی بیند نگاهی،کاسه صبرش شود لبریز
در آخر پلک های غمزده آغوش بگشودند
و تنگ انداختن دستی بر دوش گُل همدرد خود از درد نالیدند 
زمستانی سیاه و سرد در راهست.
#خرم_سعیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شب درد ، خرم سعید ، وصف شب ،