شنبه 5 اسفند 1396

گذشت سیاوش از کوه آتش

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« گذشت سیاوش از کوه آتش »

درختِ کینه می کارید،آن هاماوران شه دخت شیطانی
نهانی تهمتی بنهاد بر پور شه ایران و ایرانی
ابا آهرمنی پندار،تا آب سیاوش تیره گون گردد 
رهایی خواست شهِ کاوس از کابوس و از گفتِ گرانِ همسرش سودابه تورانی
دژم شد،تا به بُن آرد سخُن زین تهمت نا پاک
بداند راز و بشناسد کژی و کاستی ها را ز راه راستی و داد
برِ خود گفت،چون دیگر گنه کاران، بباید ساخت، وَر ِ گرمی بر ایشان
که تا تیز آتشِ پاکِ اهورایی،سیه رو سازد آهوی گنه کاری.
سیاوش، دست پرورد تهمتن بود و بُد مرد اهورایی
وَر گرم او گزید و همتی می خواست از یزدان دانایی
شهِ کاوس چون بشنفت،ستاره اشمران را گفت
گشایند زیگ ها و رازِ پنهان باز بنمایند
گشودند و سعادت اختر روشن به شه گفتند
شه از بیم سپهبد،پهلوان پیلتن رستم
هراسان بُد،دل و دستش بلرزید و به لشکر گفت
شترها سرخ موی کاروانی سد به سد از دشت
دو کوهِ هیزمی تا آسمان افروز و ره اندر میانشان همچو چشم مور بگشایند
گروه نفت اندازان،فرو پاشد،سیه نفتی برِ آن کوه
دو سد تن مرد آتش زن،فروزان کرد آتش را
بر آتش، می دمیدندی تو گفتی شب بشد از روز افزونتر
یکم دودِ سیاهش چشم در چشمان شب سایید
دُیم،آن آتش پیچان، بسان اژدها جوشان
بسوزانید دنیا را و بریان کرد گویی مردمانی را که اندر دشت،بهر دیدن این کار،انگشتی به لب خایند
بگرییدند از شومیِ شام و شه سیاوش گو.
سیاوش با کله خودی ز زر با جامه اسپید
سوار آن سیه رخشش،لبش خندان،دلش لبریزِ از امید
بیفشانید کافور سپیدی بر نسا جامه
نگه بر شاه و بر آتش نمود و مردم ایران که بگریدند همی زین درد
به شاهش گفت،ندار اندوه،چون این گردش دهر است،گاهی نوش و گه زهر است
من از این کوهه آتش، تپش در دل ندارم زو
نمودش روی سوی آسمان و گفت
ای شه داد،ز آتش وارهان ما را و از شرم شهِ دوران
سپس اسپ سیه را هَی بزد بر آن کُه آتش
ز گرد سم اسبش چشم مه شد تار
سیاوش اسب بر آتش بتازانید و اسب و آتشش دمساز گردانید
به مثل ماهی اندر رود،نبودش زو نشانی زود
همه نظارگان با دیده پر خون،بر آتش دود دل خوردند
گذشته لخت سختی بر دل مردم
وزان سو شادمان گشتند چون دیدند
سیاوش،پاک،بدون خاک و یا دودی لبش خندان و رخساری به سرخی گل از آتش به در آمد
همه شادان و شاه نو ز آتش رسته را با اشک شوق و هلهله بسیار بستودند
سیاوش نزد شه کاوس،برِ اسبش فرود آمد
رخان بر خاک می مالید و بر یزدان نمازی برد
که از آن کوه آتش رست و وَر بر بی گناهیش گشاده دست
شهش بویید و وی پوزش نمود آن گاه
به ایوانش خرامید و بر گاه کیان بنشست
در آن دم خشم، چشم دختر هاماوران سوزاند و مو افشاند و زاری ها نمود و طرح نو پوشاند.

#خرم_سعیدی زمستان ۹۶ خورشیدی
 Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: گذشت سیاوش از کوه آتش ، خرم سعیدی ، شعر حماسی نو ، شاهنامه نو ،