شنبه 30 اردیبهشت 1396

نقدی بر شعر "ویر گل"

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :متفرقه ،

درد را هر شکل بقلتانی درد است .

ویرِگل /// با ترجمه تحت الفظی

ویرت مَیَر سیمرغه… مگر یادت سیمرغ است
یا رَشخ لشکر اِشکن… یا رخش لشکر شکن
کِه دس ِ شغاد فِر گم گرفتاره… که دست شغاد فکرم گرفتار است
وَختی ویر خوشت پا وِ حُونه ِسَرم انِه… هنگامی که یاد خوشت پا به سشرم می گذارد
جُون ِتیای ِ بی گناه چی سیاوشم… جان چشمان بی گناه چون سیاوشم
دَس ِعشق سُداوه ایت اسیره… در دست سودابه گونت اسیر است
اما وختی نُوم ِبیجینت وِ چَهِ گِلیم گُدرده… اما هنگامی که نام بیژن گونت از چاه گلویم می گذرد
 قاوِ ریت چی مَهِ نَخشَو وِ آسمونم هزار تیکه اِی بُو… قاب روی ماه نخشب گونت در آسمانم هزار تکه می شود. /// ادامه شعر در وبلاگ خرم سعیدی . بهار ١٣٩٣ 


مقدمه :
 خرم سعیدی شاعری که تلاش می کند از جنس مردم باشد این را بارها با قلم زدن در این زمینه با معرفی و حضور خود در دنیای شعر و شاعری اعلام کرده اگر چه نمونه شعر مطلوب و مقبول که شایسته واژه معاصر باشد بدست نمی آید مگر با شکستن قالبهای متداول و رایج سنت پرستان و کشف فضاهای تازه در ابداع و خلق آثار نو که به شکلی عامه پسند باشد .
 که این هم می تواند مهم ترین عامل و علت در شناخت چهره شاعری که در پی مقصد و مقصود خویش از لحاظ سیر اندیشگی با قلم زدن در حوزه مفاهیم و مضامین بکر به کندوکاو و جستجو می پردازد .

پیش درآمد :
 گذشته شاعر را به سمت خود می کشد. آنچنان که شاعر در ادامه به این تعلق خاطر می بالد و در گرو همین گرایشات از میل بودن به شدن کشیده می شود کلمات در گلوی شاعر همچون درختی که در آرزوی میوه دادن می سوزد و به ناگاه محصول امید او به خشکستانی بدل می گردد. تا غم و غصه های درونش را بر دوش کوه نهاده و این بار بس سنگین و عظیم را در عطش اندیشه روئیاهای صادقانه اش که این نیاز در گرو درمیان گذاشتن با کسی شعله ور شده زبانه می کشد .
 البته شاعر از تلاش باز نمی ماند و بواسطه پژواک و برگشت صدای ناله ها و دردهای رها شده در آغوش کوه که به او پاسخ می دهند خرسند شده و حال را با آینده پیوند می دهد و نیرو می گیرد .
 حتی هنگامی که شاعر از گلی که گلوله آتش در سر دارد یاد می کند باز همان برداشت و همان اشتیاق به زندگی که با درد عجین بوده در ذهن تجسم می شود که سر سازش ندارد چون می داند که درد را هر شکل بقلتانی درد است .
 پس اینگونه می شود تا شاعر لحضات بی تابی و غلیان روحی را برای توصیف حال و هوای متن از میان انبوه کلمات و واژگان متناسب جهت بهتر جلوه دادن به فضای خلق شده چه ماقبل و چه مابعد خود به خوبی در مسیر تعامل و صحنه آرایی سازگارترین ها را برگزیند . 
 ویرگل خارج از حکم دستورالعمل ها و قراردادهای لازم الاجرا که در اتاق های دربسته و ذهنیت معتادگونه شبه ادبی که نماینده تخیلات از پیش معلوم شده و به نوعی با طبیعت پیرامون بیگانه و فاصله دارد آفریده نشده بلکه شاعر ضمن تحمیل حالات خود و جان دادن به اشیاء به اقتضای فضای تفکر و اندیشه درونی و رنج انسانی با این احساس که شخصیت شاعر در شعر او حضور داشته باشد و آن فضاهای وهم آگین و چهره مضحک و همیشه نگران شاعر که همه چیز را بهانه می گیرد و حساسیت نشان می دهد دیده نمی شود و این امتیازی برای شاعر در معرفی دردها و ناکامی ها به مخاطب خود به شمار می رود .
 در سروده ویرگل می توان صدای نبض و تپش دل شاعر را شنید و می توان دریافت که پرسه های شاعر زمینی و نگاه شاعر نوجویانه و جویاست .
 اما دنیای شاعر همان زندگی اوست شخصیت یافته و متشخص شده که افراد و اشیاء همراه با بیان های تازه و ساختارهای زنده در برابر نگاه مخاطب به حرکت و تکاپو با حالتی عینی و وصفی ترسیم شده است .
 استعداد سرایش و زیبایی سخن خود مقوله ای است که جوابش را در نوع سرایش شاعر و خصوصیت زبانی بکار رفته در ساختار شعر و انسجام کلام با تأثیری که در ذهن مخاطب می گذارد که آن هم بر اثر ممارست در شعر و مهارت در آرایش ها و بدعتهای بکار گرفته شده توسط شاعر بستگی دارد .
 پس می بینیم که گرایش شاعران در سرودن اشعار به سبک های خاص و در مقابل احتیاج مخاطب در هزم مطالب در بعد زندگی امروزه و معاصر خود توجیهی برای گسترش متداوم سیر طبیعی این تحولات و تطور هرچه روزافزون این اسلوب ها و نوگرایی ها از نظر قالب در سخن و آثار شعر مشهود است پس مشخص است که نوجویی و نوگرایی در زبان و بیان مختص فرد و شخص خاص نیست اگر چه این اصل که همه معاصرین در این سبک و نوع سرایش چه شناخته شده و چه ناشناخته ادامه دهنده راه نیمای بزرگ بوده و این برای خواص و مخاطب عوام قابل لمس و حس شدن می باشد .
 ویرگل سرشار از حرکت و پویایی است و این برای شعر بیمار و مسکون معاصر که در بن بست راه نوجوئی و نوطلبی که بعضاً در نیمه های راه اسیر هنجار شکنی ها و گریز و تخطی از نُرم می شود و اگر شانس با ما همراه شود سیاه مشق ها گام به گام از حد تجاوز و دوری از طبع قناعت ناپذیر چشم اندازهای تازه و ناشناخته ساختار شعر امروز ما در مسیر صحیح و درست استعدادهای شاعرانه قرار بگیرد این امیدواری و ترجی بوجود می آید تا پیراهن شعر را بر تن خود بپوشانند .
 البته عرایض بنده برای فرهیخته گانی که زیاد می دانند و زیاد می خوانند چنین ارزشی که شاعر کلام و زبان را در سیر تکامل تجربه ها و آزمونهای دردناک اما بیدار کننده رهنمون کرده تا سرگذشت روزگار خود را در فراز و نشیب های پی در پی به تصویر و ترسیم بکشاند هیچ کلامی و زبانی قادر نیست تا از اظهارات تأیید کننده و موشکافانه در بیان و پذیرش این مهم که شاعر به خاطر دیگران نه دل خود در راه رفع مشکلات اجتماعی ایثار کرده و با قلم خود فداکاری می کند جای تقدیر و تحسین و حتی تأیید دارد.
اشاره :
 از آنجا که در ابتدای راه خیلی از شاعران پیشین که به پیروی از نیما وارد نوگرایی و تجدد می شدند با تکیه بر این اصل که وزن مانع و مزاحمتی برای شکوفایی و تولد شعر است با این نگاه که وجود آرایه ها و صنایع و بدایع در ساختار شعر که در عین قافیه دار بودن هم وزن داشته باشد و هم در ترنم دارای آهنگ و طنین موسیقیایی باشد از شعر یک موجود عجیب الخلقه و وزن را باعث علیل تر شدن شعر دانسته اند منجمله شاملو که اساس و شالوده کار خود را در سبک نو و بدیع بر پایه موضوع و متن و ترجمه متون غرب دانسته و ضرورت و اهمیت وزن را ناچیز و جزو جوهره ذاتی نمی داند . 
 اما در این بحث موضوع و منشاء استدلال بنده در خصوص ویرگل که به شیوه نو و به زبان محلی و فولکلور توسط دوست بنده آقای خرم سعیدی سروده شده بنده خاستگاهی جز پذیرای دل بودن و تناسب در مصرعها بر اساس موضوع و اشارات شاعر به ماندگار بودن اثر که کلمات در زبان شاعر در فضاهای نهفته و ممزوج با حس های هنری کلمات و استعارات مذکور را ضمن عرضه کردن اندیشه های متعالی شاعر محسوس تر و منطق یاد شده را در هم خوانی مصرعها کار را بر من منتقد در ارائه یک نقد تحلیلی و بنیادین سخت تر کرده است .
 البته از آنجایی که بنده موافق آندسته از شاعرانی که تنگ نظر نبوده و استفاده از مواد و مصالح طبیعی و عینی را در مقابل فضای فانتزی آشپزخانه ترجیه داده و در ساختار کلمات و واژگان شعر که با ارائه تصاویر و تشبیهات به زیبایی و عینی تر بودن مفاهیم در برجسته نمودن جلوه و جلای کلام شاعر بازتاب بیشتری می دهند هستم پس این دقت نظر از سوی شاعر به لحاظ روح نوازی و احضار محسوسات و عناصر تشبیهی در ترکیبات و پیوندهای سازنده مستغرق جادو و جمبل نشده است و از تمامیت عینی و حقیقی به گونه ای که خاطرات گذشته را که می تواند تاریخ زمان ما باشد تحسین کرده و دیواره های مزین به نقش نگارهای محلی و گویش بختیاری را به مدد قلم و رنگ و بوم خرم سعیدی تجربه می کنیم .
 شاعر در قبال اقتضاهای جامعه نه مخاطبان خود تعهد و رسالتی دارد که اگر شعری بسراید که تهی از این تعهدات و آرمانهای بشری که در مضامین اجتماعی نمود بیشتری دارند به زمان خود تعلق ندارد بدین سبب تعابیر به کار گرفته شده در فرسودگی و ناتوانی ساختار شعری بصورت چراغی کورسو و غم و شادی ها را در جَوی اینگونه مسموم نموده و جامعه را در تقدیر محرومان و مظلومان روزگارمان در اختناق آلوده تر می گرداند .

و در پایان ...
 در ادامه اشارات و عرایض بنده در نقد سروده ویرگل در بهتر شناساندن دو خواهر و برادر تنی یعنی « فقر » و « درد » به لحاظ مفهوم واقعی زمانه خویش در افاده مقصود معنایی نه به واسطه مجازی گویی بلکه با استناد به ذهنیت جامعه گرای منتقدین و هم قلمان بنده به این منوال که مسئولیت پذیری شاعر در قبال مردم و همینطور هویت شعر اجتماعی با گذر کردن از دالان تاریخ نه در جهت تقرب به قدرت و نه در جهت ترسیم آدمک ها که به دلایلی خفت ، دنائت ، رذالت و تملق را در چاپلوسی های بیشتر فریاد می زنند نیست بلکه نگارش اوضاع و مزایای ناشی از آن به منظور محک و معیار و سنجشی جهت داوری قرائن برای اثبات بزهکاری و یا بی گناهی عوامل و پدیده های موجود است .

محمد انیسی ٦/ ٤/ ١٣٩٣ بندرعباس

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر



برچسب ها: نقد شعر ویر گل ،

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396

عشق تهمینه و رستم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


« عشق تهمینه و رستم »

چنین می گفت آن دهگان ایرانی
که اندهگین بُدش رستم،دلش آهنگ جنگ نره شیران کرد
برِ پیکر چو پیل رخش بنشست و بنزدیک سمنگان شهر مرز کشور توران
بیابانی سراسر گورخر می دید و می خندید
کمند هفت بندش با کمان و تیر و گرزش را بنا سازید
بر گوران آن سامان همی تازید و چندین گور را او کشت در آن دشت با شادی
بر افروزید،نیرومند آتش از تن خاشاک و خار و شاخه های خشک
درختی مثل پر مرغ،بر کندش ز جا،
بریان نموده نره گوری را بزد بر شاخ و بر آتش
بخورد و خفت و می آسود و رخشش را رها بنمود
سواران ترک تازان اندرِ آن دشت،از بهر شکاری چند پی می گشت
وُ رخش آن اسب خوش نقش و نگارین را رها دیدند اندر دشت
کمند افکنده با زحمت،دو زلف رخش بند آورده و بر سوی شهرش رهنمون گشتند
همی رستم ز خواب خوش بشد بیدار و با خود گویه ها می کرد و می گفتش تو گویی مرده بودم هان
بکرد آهنگ رخش و بنگریدی مرغزاران را و اندهگین شد و در دشت،پی اسپش به هر سو گشت
پیٙش را راند تا شهر سمنگان او
بر شاه سمنگان داده شد آواز
که صاحب رخش،همان پهلوی تاجان بخش از نخجیرگه برگشت
پذیره شد شهش همره،بزرگان و سران آن سمنگان شهر
هرآنکو دید،می گفتش
تو گویی آفتاب صبحدم بر گشت از خاور
که شد مهمان این شاه و هم این کشور
نشاندندش بر تختی،نمازش برده پیشش بنده وش در کش
خوالیگر بیاوردند،خوان و گلرخان سیم تن،زرین کمر،زیبا
نوازیدند ساز و می بیاوردند و جای خواب او را با گلاب ناب و مشگ تر بیاریدند
همی شد مست خواب و می بدان درگاه
چو از شب پاس ها بگذشت،شباهنگ کرده بد آهنگ و سر بر دشت می سودش
به نرمی همچو پلکان بناز دختران کشور طراز، در آن خوابگه شد باز
یکی بنده شماله شاهبو بر دست
خرامان راه را بگشود
یکی بانوی خورآسا و شرمین،ماهرو،پر رنگ و پر بو بود و ابرویش کمانی و دو گیسویش کمند و سرو بالا و عگیگین رخ،دهانش تنگ و یاگوتین یمانی، پریوش،نازها را می کشیدی تا به بالین گوی کو خواب و می بربوده،بودش مست
به صد ناز آمد و بنشست
بدو آهسته می گفتش
که من تهمینه می باشم،یکی دخت شهنشاه سمنگانی
نژادم از پلنگان دان و شیران بیابانی
شنیدم رستمی هستی،نترس و تیز چنگ استی
نه از شیر و پلنگ و دیو،باشد در رخت ترسی
شب تیره به تنهایی روی در آن ور توران و گوری را کنی بریان
زمین و آسمان از ترس شمشیرت شود گریان
چو بر دستت رسد گرزی،بدرد شیرها را دل و پاره پاره می گردد پلنگان چرم
چو تیغت را ببیند دالمن بر آسمان بریان
دلش اشتاب نخجیر از سرش بیرون کند آسان
همه شیران نر دارند،نشانی از کمند تو و ابر از ترس آن نیزه چه گریانست
دلم از بهر کام از تو،دو نیمه هست و بخرد از سرم زین آرزویم پر کشیدست و رها گشتست
تهمتن نیز دل از دست دادش بر گل خندان و فرمودش یکی موبد رساند این سخن بر شاه
سخن بشنید شاهنشاه و شادان گشت
دلش چون سرو آزاد از نسیمی خوش شکوفا شد
وُ دختش را به سان خویش کیش،کابین بر بندید بهر رستم دستان و با او گفت
سر آن بدسگالانت،همیشه کنده بادا و برت فرخنده بادا ماه نو ای گو
چنین شد رستم مست یل ایران بشد انباز با تهمینه دیرین باز
و چون خورشید شد در آسمان رخشان و او سرخوش
سر و چشم ورا بویید و رازش را نهفت و راهی زابل بشد با رخش.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶ خورشیدی


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعرنو حماسی ، عشق تهمینه و رستم ، شعر نیمایی حماسی ،

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396

جدال شب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« جدال شب »

از ستمِ شب پر است
آسمان، پایخورِ دردها
خفته چه آرام او
زیر سیه چادرِ شب همه شب خشمخو
پای هزار آفتاب
بسته زلف شبان
پٙرِ شبه گون شب
اهرمنی اژدها
حلقه شده حلق روز .
با همه ی این وجود
از در نیرنگ روز
گشته چه دلها به بند
تنگ دلِ شب شدیم
با همه نیرنگ و رنگ
تا چه سبب سازد این
گردش ایام دون.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، جدال شب ، شعر نو نیمایی ،

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396

غمگسار نان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«غمگسار نان »
(دلنوشته ای برای عزیزان معدن آزادشهر استان گلستان .)

تاریخ دردمان مکرر است
دردان دردزا اندوه بیکران
در گوش کر مگر تاثیر می کند.
آن دستکار جان
با دیو شب به جنگ
در جنگ نان سرخ
در چاهسار ژرف به تکاپوست  روز و شب
وان مرد غمگسار .
آن اسیر یک از هزارٍ بند نان
سنگ صبح امیدشان 
در چنگ شب اسیر
آذر گرفت در گلستان بی بهار
در ژرف چاه به بند
بابای کارگر در روز کارگر .
 چشم شبان بسوخت
بند زندان او گسست
از اندوه بیکران،برای نان
باید به چشم سیاهی سنگ زد  عزیز 
اما شبان غرق خواب ناز 
جاریست زندگیش.

#خُرم_سعیدی بهار ۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، غمکسار نان ، شعری برای کارگران معدن ،

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره شسم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره ششم

گرفتش دستها در دست و بر بزمش نشاند و در شگفت آمد
ز زال زر که سر تا پاش زیبا بود و فر شاهیش ساری
به خلوتها سخن گفتند و در سفتند و مهر خویش ننهفتند
چو اندازه گرفتش زال زر زین کار
بر اندیشید ز اندیش پدر،خشمش فزون گردد
که همتایش بود بیگانه لعبت بار
نمودش روی بر رودابه و گفتش
که دم دم مهر من بر مهر تو چون گل به رنگ و بو گره گیرست
اگر جامه نسا پوشم،ز پیمانی که پیش دادگر دادار بر بستم
تو را بگزیدم و با مهر تو پیوند جان بستم.
ورا رودابه پاسخ داد
تو را ای پور سام و ای گو گیتی به نام
ای آنکه با تاجی و با گنج وجودت افتخار ایران و تورانی
که من پیوند بسته نگسلم تا جان به تن دارم.
سپیده از سرای آسمان سر بر بیاوردش
تبیره بانگ بر می داشت بر هر کوی و هر بامی
به ناچار از بر رودابه از جا خاست
دو دیده اشکبارش را به سوی آسمان گرداند و با گیتی و فرش گفت
درنگی کاش می شد تا یک امشب شب به جا ماندی.
به لشگر گاه،گاه بامدادان،پهلوانان زال زر دیدند
لبش پر خنده،دل پر کام
زبان بگشوده بر گیهان و صدها آفرین گفتش
بخواندی موبد و راز دلش زو گفت
خرد از من چه پران گشته،دل از دست برهیده
و این مرغ گسسته بال خونین دل
به بام پر خرام نو گل رودابه بار انداخت، بگزیده.
نوشتش نامه بهر سام و در بگشود از رازش
سواری جٙلد رٙو بگزید و وی را با سه اسب تیز تگ بر سوی زابل او رهی بنمود
نیاسا تا به سام یل رسانی نیک پیغامم.
چو بند از نامه اش بگشود،بر جا خیره ماند آمال پورش را و  می کاوید
و با خود می غریدی که،ازین پرورده مرغ و زان ضحاکین نسل
تبه گردد نژاد و دودمان آن گو
ستاره اشمران را گفت،وز کار دو گوهر ،او نشان می خواست
نمازش برده و گفتند،کی زرین کمر ،ای گرد
هم رودابه و هم زال،هر دو فرخ اقبالند
از آنان نیک فرزندی بسان پیل با شمشیر
دست بد سگالان بند و از روی زمین کوتاه گرداند
ز پشت سال و زال زر،ابا رودابه نیکو
نکو رستم فراز آمد که شد تاج سر ایران.


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره شسم ،

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره چهار

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره چهار

کنیزانی که بهرٍ دادن پیغام،نهاده گام بر بام دل صحرا
پیام از زال زر آورده با گنجی گران زان شاه
برِ بانوی رودابه نهاده راه
رسانده وصف پور سام در درگاه
که چون خورشید،رخشان رخ و همچون گل به شادابی
بود آوازه و نامی،سهی سرویست زیبنده ابا فرِ شهنشاهی
خردمندست و پاکین دل،به سرپنجه قویتر شیر
نویدش داده اکنون با دل بیدار،مشتاق ست بر دیدار
کنونت چاره می باید بر این کار
گُسی کن یک کنیزی بخرد از یاران
رسان زینسان پیامی نزد پور سام شاهنشاه
شها یک شب تو مهمان باش در درگاه.
به دیگر همرهان برگو،
سرا پای سرا را با همان دیبایِ رنگارنگ چینی و تبگهای زر پر می و مشک و شاهبوی خوش بیارایند
عقیق و با زبرجد جام،بنهادند بر سویی و گلهای بنفشه،ارغوان،نرگس،سمن،سوسن به سوی دیگر خانه
چنان شد کز سرای دختر خورشید روی کشور کابل
رسیده بوی خوش بر آسمان و چشم خورشید فلک شد پر .
چو بشنید آن یل سامان که شب مهمان رودابه ست
روزش چندِ سالی سر نمود و شام،
نهاده گام،سوی کاخ آن بانوی رخ خورشید.
فراز بام،چشمانش،نشسته بر ره شه بود
چو دید از دور سر می داد گلبانگی
خوش آمد گویمت ای شاه،
جوانِ مردزادی که پیاده از سرا پرده دو پای خسروانی رنجه بنموده بدین درگاه.
دو گیسوی کمندین از فراز کنگره هشته
بگیر ای پهلوان گردزاد اکنون،و مثل شیر نر برتاز و بر بام دلم بنواز مهرت را
شه از کارش شگفتی دید و آن گیسوی مشکین فام را بویید
کمند افکند بر ایوان و شد مهمان
به کاخی کو بهشت آرا بُد و حورش بُد آن مه روی رودابه.

#خُرم_سعیدی

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، عشق زال و رودابه ، شعر حماسی نیمایی ،

شنبه 2 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره سیم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه » پاره سیم

چو مهراب از شبستانی که زال آسوده بغنوده
به سوی کاخ شاهی شد
دو زیبا رو،یکی دردانه رودابه،بهشت بی هماوردش و دیگر سین دختش جفت
که همچون سرو در باغی سرا پا رنگ و بو داده و زیورهای آرا،پیش روی پر فروغش بی فروغ استند و بی مقدار
پرستش برد شویش را و پرسیدیش از مهمان که این پرورده سیمرغ 
زیبد تخت شاهی را؟
چنینش داد پاسخ،ماه روی مهربانش را:
که در گیتی،سهی سرویست بالا قد،کمر باریک و دل شیرست و زورش پیل افزونتر،ورا باشد گشادان شانه،رخ چون ارغوانش سرخ
دو نرگس آبگونش مست،
به گاه کینه باشد او نهنگ و روی اسبش اژدهایی تیز چنگ و همچو آهویی به تگ باشد
سزاوار ست شاهی و جوان بختست
فقط آهوی او موی سپید چون پر قویش بود کو نیز زیبا و فریبندست.
چو این اوصاف پرا شد به گوش دخت شه بنشست
تو پنداری رخ گلنارگونش را به آتش کشته ای آرام و آذرمش بشد از دست
همان دختی که تاج دختران چین و ماچین بود و هندستان و شاهان جهان بودیش
دلش لبریز مهر زال نادیده و پندارش پران سوی رخ او بود
ورا نا دیده مهرش صد دله مهر دل او شد.
بهار دلگشا در راه،
کنیزان گاه یا بیگاه،برای چیدن گل می شدند بیرون از درگاه
نموده وصف رودابه بر آن شاه:
تنش اسپید پیلسته،تو گویی تافته باشند در یاکند و گوهرها و گیسو ،تاجی از مشک است و زنجیری که شابو پیش او بی بو
دو چشمان مست،کمانداران ابرو،پاسبان شرمگین رخسار و بینی سیمگین کلکی به دریای رخش انداخته لنگر
دهانش تنگتر از مستمندان دل
دو رخ گویی پیاله پر می و دایم به جوش و خونچکان باشد
کنونش هیچ بتگر یک بتی چون وی نیارایند و نشنیدند
چنان می دان،رشک ماه پر نقش بهاران و دگر استارگان باشد
لبان لال فام او سزاوار لبان پور سام و بس
ورا کامش به کام زال زر پیوند میمون ست
کلام از کام چون تیری به گوش و هوش شه پر گشت
دلش پر می گشودی سوی سودای رخ روداب
کنیزان چون پیام از زال بربودند بر بانو
به گفتندش به پور سام، گاهست گام بگذاری بر بام سرای نو گل مهراب.

#خُرم_سعیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره سیم ،